اولین ماشین پلیس هومان امروز به ملکوت اعلی پیوست

 

این ماشین پلیس که تقریبا تو 7- 8 ماهگی هومان خودش از تو یه مغازه اسباب بازی فروشی برداشت وقتی بغل باباش و کنار قفسه ماشینها بود

 

بهش میگفتیم بذار سرجاش می چسبوندش به خودش ما هم خریدیم

 

من کلا خودم برای هومان اسباب بازی نمیخرم میذارم خودش انتخاب کنه اما بازیهای فکری و پازل و کتاب رو خودم میخرم

 

و هومان هم یا ماشین برمیداره یا قطار و هواپیما

 

و این اولین ماشین پلیس یه جورایی به تار و پود هومان گره خورده بود

 

هیچی عشق اول نمیشه

 

هرجا میخواستیم بریم همراهمون بود

 


 

قبلا شیشه هاش شکسته بود و فرمونش از جا در اومده بود ولی امروز دیگه رسما بدنه از زیر ماشین جدا شد و صندلی هاش هم افتادن بیرون

 

و هومان زد زیر گریه

 

هومان معمولا گریه نمیکنه یعنی بعد از 6-7 ماهگی ما خیلی کم گریه هومان رو می بینیم اونم وقتی خیلی خسته میشه

 

اما امروز بغض کرد و گریه کرد و اشک ریخت و ماشین پلیس رو تو بغلش گرفت و اومد تو بغل من و با هق هق گفت مامان مامان آم آم پُلی

 

و بعد تیکه های ماشین رو نشونم داد

 


 

تو بغلم گرفتمش و گفتم چی شد مامان ماشینت خراب شد؟

 

گفت اوهوم

 

گفتم خیلی ناراحت شدی؟

 

گفت اوهوم

 

بوسش کردم و بوسش کردم و گفتم میدونم خیلی ناراحتی مامان جان منم ناراحت شدم

 

خیلی حیف شد ماشینت خراب شد ولی خب همه ماشینها ممکنه خراب بشن

 

یه کم تو بغلم نشست بعد صندلی ماشین رو نشونم داد و گفت: لَ لَ لی (یعنی صندلی به نسبت "چِر" چند ماه پیش پیشرفته خب)

 

تو دلم میگفتم اولین جایی که شبیه این ماشین رو ببینم برات میخرم ولی مواظب بودم از دهنم در نره به خودش بگم

 

خلاصه یه ذره با ماشین خراب ور رفت بعد هم با احترام گذاشتش رو کابینت و رفت سراغ یه اسباب بازی دیگه به همین راحتی از سوگ از دست دادن رد شد

 

حواسمون باشه به بچه ها هیچوقت نگیم

 

حالا چی بود مگه که به خاطرش گریه میکنی؟

 

اون واقعا براش ارزشمند بوده

 

نگیم فدای سرت چیزی که زیاده ماشین یکی دیگه میخریم

 

نگیم خب خودت شکوندیش

 

نگیم مهم نیست

 

نگیم وای خاک بر سرم چرا شکست چرا شکوندیش بی لیاقت دیگه نمی خرم

 

خیلی هم بزرگش نکنیم

 

فقط همدلی فقط در حدی که خود بچه غصه داره

 

بچه برای گذشتن از اندوه هاش فقط همدلی میخواد و اینکه بدونه ما می فهمیم چقدر غصه داره و دلداریش بدیم

 

بعد هم بردمش پرنده فروشی سر کوچه تا پرنده ها رو نگاه کنه که یک عالمه هم جوجهء محلی آورده بودن برای فروش بزرگ بودن از آب و گل در اومده بودن اگر حیاط داشتیم چندتاشون رو می خریدم هومان اونقدر از دیدنشون ذوق کرد و جیغ زد و دنبال چندتاشون که بیرون قفس بودن کرد که دیگه فکر ماشین پلیس از سرش افتاد

 

 

 

راستی یه سوال؟

 

چرا خانواده مردا این جوری ان؟

 

وقتی یه بچه یه مشکل رفتاری داره یا هرچی یه ناهنجاری رفتاری توش هست میگن دیگه مامانش اینجوری بارش آورده

 

ولی وقتی مثل بچهء ما خوش خلق و خوش رفتاره تا یکی میگه عجب بچه خوب و دلنشینی میگن بچه اون باباست دیگه باباشم همینطوره

 

خوشم اومد ولی تو این عید یکی بالاخره پیدا شد شجاعت به خرج داد گفت والا ما که هرچی از بچگی باباش یادمونه در حال گریه کردن بود یعنی دلم خنک شدا

 

بعد جواب دادن بچه بود آره ولی بزرگتر که شد دیگه خیلی آروم بود جواب شنیدن بزرگ که شد بعله