پارسال که دنبال خونه میگشتم برای مشخصات دلخواهم ازخونه لیست نوشته بودم 13 تا مورد شده بود میگشتم و به دقت بررسی میکردم راستش اونقدر تحت فشار بودم که فقط میخواستم از خونه قبلی بزنم بیرون ولی با کمال پررویی لیست هم نوشتم اندازه پولمون با مشخصاتی که من نوشته بودم یه کم همخونی نداشت یعنی از سایز کمد دیواری و تعداد کابینت ها و اندازه انباری هم نگذشته بودم کتاب  معجزهء راندا برن رو خونده بودم و لابد جوگیر بودم

 

یه جایی پیدا کردیم یه کم دور از محل کار همسرم  که تقریبا با مشخصات من همخونی داشت پیش پرداخت هم دادیم بعد که رسیدم خونه و لیستم رو نگاه کردم دیدم 12 مورد از 13 موردی که نوشته بودم با خونهه جور بود اما اون یه دونه ای که جور نبود مورد اول بود و در مورد چشم اندازی که دوست داشتم از پنجره های خونه داشته باشم

 

یه کوچولو دلم گرفت ولی بعد خودم رو راضی کردم که با مقدار پولی که دارم همینم خیلی خوبه و بهتره قانع باشم و خیلی هم از خدا تشکر کنم و دلمو صاف و راضی کنم

 

بعد از یکی دور روز دیگه راضی شده بودم و به کار جمع و جور کردن سرعت بیشتری دادم و آماده اثاث کشی شدم که یه دفعه نمی دونم چطوری 15 میلیون افتاد تو دامنمون از یه جایی که اصلا فکرش رو هم نمیکردیم

 

نمی دونستم باید چکار کنم یه روز فکر کردیم بعد قرار خونه قبلی رو لغو کردیم یه کم خسارت دادیم و دوباره گشتیم یه جای نزدیک تر دنبال خونه همون اولین بنگاه و اولین شب یه خونه پیدا کردیم خیلی شیک تر از قبلی گفتم تو روز هم ببینمش نورگیری خونه خیلی برام مهمه

 

فرداش وقتی رفتم و پرده های خونه رو کنار زدم از چشم انداز خونه هم غرق لذت شدم  این خونه همهء موارد لیست من رو داشت

 

این وبلاگ رو همون موقع درست کرده بودم و اسم انگلیسی وبلاگ معجزه های منه معجزه های زندگی من

 

قرار بود بنویسمشون

 

تو دو سه ماه اخیر یه ساختمونی دارن میسازن درست مقابل چشم انداز زیبای من که گند زده بود به حالم که یه دفعه صاحب خونه زنگ زد  گفت بی زحمت تخلیه ... بدم نشد

 

حالا لیست جدیدم برای خونه جدید طولانی تر شده

 

دیشب که رفتیم تا یه خونه رو ببینیم که با تعریفهای بنگاه دار به خواسته من نزدیک بود همون بیرون ساختمون رو که دیدیم برگشتیم و گفتیم نمیخوایم

 

حالم گرفته شده بود اساسی امروزم کلا گرفته حالم

 

از صبح هم هرچی فحش بلدم به خودم دادم خب یکی که یه تجربه ای مثل این رو داشته و لطف خدا تمام و کمال شامل حالش شده و همیشه هم تو زندگیش هرچی پیش اومده شرایط بعدش بهتر شده چرا باید حالش گرفته بشه ؟

 

اون ایمانی که باید شکل بگیره اون توکلی که باید محکم باشه اون امنیتی که باید دیگه وجود داشته باشه چرا نیست پس

 

من خیلی دلم قرصه که بهترین اتفاقی که باید بیفته می افته ها فقط عجولم یه کم بعد نمی دونم چرا حالم گرفته میشه

 

کتک لازمم الان

 

پی نوشت : اگر کم پیدا هستم به خاطر اینه که کتاب "معبد سکوت" نوشته "برد پی اسپالدینگ"  ترجمه فریده مهدوی دامغانی رو بالاخره شروع کردم به خوندن و اونقدر این کتاب منو درگیر میکنه و خوشاینده برام که کوچکترین زمان خالی که پیدا میکنم می رم سراغش امروزم چون حالم گرفته بود بازش نکردم اصلا و حالا وقت کردم بیام بنویسم