این روزها خیلی اشتیاقی به نوشتن حس نمیکنم


هنوز چندصفحه از کتاب وزن و جسم و جان مونده بود که باز هم دستم تو کتابخونه رفت و کتابی برداشت که چهارسال از خریدش میگذره و چهل بار قصد خوندن و انجام تمارینش رو کردم اما دو روز بیشتر تو دستام دوام نیاورد و گذاشتم سر جاش


و اینبار بعد از یاد گرفتن نحوهء پاکسازی جسم اون کتاب رو چنان بلعیدم و چنان با اشتیاق دارم تمارینش رو انجام میدم که انگار سالها تغییر کردم


اسم این کتاب "پاکسازی آگاهی" اثر دبی فورد هست ... برنامه 21 روزه برای برقراری ارتباط با مقصود جان


پاکسازی روح


و اتفاق جالب بعد از اون این بود که من کتاب رو تا اخر خوندم و در عین حال در حال انجام تمرین های روزانه اش هستم دیشب فصل آخر کتاب رو که شروع کردم تو کتابخونه چشمم افتاد به کتاب "شفای زندگی" اثر لوییز هی


اون کتاب هم از اون کتابهای معروفی بود که شاید بیشتر از 7-8 ساله که خریدم و غیر از نگاه سرسری که به فصل 15 انداختم هیچی ازش نخوندم


چی داره برای من اتفاق می افته نمی دونم


فعلا نمی دونم بعدها براتون خواهم گفت


 

 

و اینکه صاحبخونه ما تا اردیبهشت آینده از فروش خونه اش منصرف شد و من می تونم 10 ماه دیگه این طلوی زیبای خورشید رو هر روز از پنجره اتاق خوابم ببینم اگر اون ساختمونی که جدیدا داره ساخته میشه چندتا دونه این طرف تر بود طلوع خورشید رو هم مثل غروبش که چندماهیه از دست دادم از دست میدادم



 

خدا کنه تا من اینجام صاحب خونهء 5 تا خونه این طرف تر تصمیم به ساخت و ساز نگیره


تا چندماه پیش غروب خورشید پشت کوههای اطراف رو از پشت پنجره هال حتی از تو آشپزخونه و طلوعش رو از پنجره اتاق ها میدیدیم و حالا فعلا فقط طلوع از پشت کوههای کم ارتفاع اطراف شیراز قابل روئیته