بعد از خوندن تمام اون کتابهایی که تقریبا در انتخابشون برای خوندن نقشی نداشتم اینبار با اختیار کامل کتابی رو برداشتم که شبیه کتاب های مقدس کوچیک جیبیه که پاراگراف پاراگراف از شعور باطنی و درونی ما حرف میزنه


بعد از خوندن همه اون کتابها، بعد از عطش من برای دونستن اینکه چطور میشه به "بهجت" دائمی رسید. چیزی که برای همهء ما مقدر شده ولی تعداد کمی پیداش میکنن و بهش میرسن یه نتیجه مهم به دست آوردم. تمام اون کتابها متفق القول بر این باور بودن که برای رسیدن به اون شادی و رضایت همراه با آرامش عمیق درونی همیشگی لازمه در زمان حال زندگی کنیم لازمه حاضر باشیم... در لحظه حضور داشته باشیم


نویسندهء اون کتابها دیپاک چوپرا، دبی فورد و لوییز هی هر سه جزو اساتید معنوی روز جهان هستن که هر کدوم برای خدمات رسانی به مردم موسسه ای تاسیس کردن و روزانه میلیونها نفر رو به سمت اون عشق لایتناهی هدایت میکنن چیزی که خودشون بهش رسیدن


و من بعد از اینکه فهمیدم رمز رسیدن به شادکامی، "زندگی در لحظهء اکنون هست" یاد اکهارت تُله افتادم که سه تا کتاب بر همین اساس داره و من "سکون سخن می گوید"ش رو دارم


بنابراین اینبار اون کتاب کوچیک مقدس رو برداشتم تا هرروز صبح که از خواب بیدار میشم یادم باشه که در زمان حال زندگی کنم


کتابش با این جمله ها شروع میشه:

هنگامی که ارتباط با سکون درون را از دست میدهی، ارتباط با خودت را از دست می دهی . هنگامی ارتباط با خودت را از دست می دهی در جهان گمگشته می شوی.


من تقریبا هر روز دارم سعی میکنم به خودم به جانم به جسمم توجه کنم و براساس نیازهاشون رفتار کنم


مثلا صبح که از خواب بیدار میشم بعد از اینکه دو لیوان آب گرم و آبلیمو و عسل (یا کمی نمک) رو خوردم به خودم توجه میکنم ببینم آیا صبحانه میل دارم؟ اگر ندارم که نمیخورم


اگر دارم چی میل دارم بخورم؟ نون و پنیر و گردو؟ نون و مربا و کره؟ نون و کره و عسل؟ شیر داغ با نون سوخاری؟ نون با شکلات صبحانه؟ نون با ارده و شیره؟ میوه ؟ آجیل؟ نیمرو؟ املت؟ چی ؟


به هرچی که میل داشته باشم میخورم و لذتش رو توی دهنم حس میکنم


بعدش تا وقتی هومان بیدار شه به این فکر میکنم که دوست دارم چه کار کنم؟ مراقبه؟ دوش بگیرم؟ ورزش کنم؟ کتاب بخونم؟ بیام نت؟ آسمون رو تماشا کنم؟ هرکاری که دوست داشته باشم انجام میدم و بعد به ناهار فکر میکنم ناهار درست کردن برام اجباره و نمی تونم انجام ندم حتی اگر دوست نداشته باشم فینقیل تنوع طلبم غذا دوست داره ولی می تونم به این فکر کنم که چطور با آشپزی کیف کنم چی بپزم که متنوع باشه تا حالا درستش نکرده باشم یا کم درست کرده باشم به میل درونیم نگاه میکنم ... دوست دارم چی بخورم؟ گیاهی باشه یا گوشتی با برنج باشه یا با نون و همینطور تا شب به خودم و حالاتم و احساسم و صدای جسمم و هر لحظه ام توجه میکنم.. بعضی وقتا یادم میره و یه دفعه می بینی چندساعتی رو از لذت بردن در زمان حال از دست دادم ولی دوباره برمیگردم و دوباره نگاه میکنم


این واقعا باعث بهتر شدن حالم شده هنوز اول راهم ولی به شدت در من موثر بوده


حالا از اینکه دستهای کوچولوی هومان رو تو دستم میگیرم بیشتر غرق لذت میشم


حالا بیشتر از قبل به خودم می چسبونمش و گرما و عطر تنش رو حس میکنم


حالا به زندگیم با دقت بیشتری نگاه میکنم


حالا با استفاده کردن از لوازم خونه ام ازشون لذت می برم


حالا غذاها بیشتر بهم می چسبن


حالا خودم برای خودم مهم تر شدم


حالا دارم برای اجرای برنامه هایی که برای آینده دارم و منتظرم تا هومان کمی دیگه بزرگتر بشه تا به بهترین نحو ممکن به انجام برسونمشون برنامه ریزی میکنم


حالا همه چی بهتر از قبل شده برام و امیدوارم بتونم به این رویه ادامه بدم و بیشتر و بیشتر از زندگی در لحظهء اکنون لذت ببرم


استادم در این زمینه هومان هست کاملا در لحظه حال داره زندگی میکنه و کاملا براساس نیازهای روح و جسمش رفتار میکنه و من چقدر سعی کردم اجازه بدم "شعور باطنی" این بچه زنده و دست نخورده بمونه ...


امیدوارم به هوشیاریم روز به روز اضافه تر بشه


امیدوارم خردمندی عمیق تری به سراغم بیاد


و امیدوارم هرچه سریعتر از گمگشتگی در جهان خارج بشم....


 

مردم چه ساده در زندان های ذهنی خود گرفتار می شوند.