این یه پست خودکاوی طولانیه

مثل اون پست های نسیم یک مامان شف میشود که مخاطب های خاص خودش رو داشت این پست هم احتمالا به درد عموم نمیخوره اما من می  نویسمش برای کسایی که مشتاق خودکاوی و خودسازی و تغییر هستن شاید تجربه من در این زمینه بهشون کمک کنه


کتاب سوال های درست دبی فورد بعد از سه چهارسال که یکی به امانت ازم برده بود به دستم رسید دوباره اونم دقیقا وقتی که کتاب پاکسازی دبی فورد رو تموم کرده بودم


هنوز کتاب رو تموم نکردم ولی یه قسمتش هست که میگه یکی از دلایلی که باعث میشه ما به سمت رویاها و آرزوهامون پیش نریم یا خیلی آهسته پیش بریم وجود تعهدات درونی نهفته ایه که مانع پیش روی ما به سمت اهدافمون میشه و ما رو در خلاف جهت اون نگه میداره


میگه به خودت نگاه کن و ببین وقتی یه برنامه ای برای یه کاری ریختی کاملا هم اعتقاد داری چیزی هست که میخوای یا لازمه و باید تو مسیر زندگیت باشه تا پیشرفت کنی تا حالت خوب بشه و خیلی هم درسته وبعضیهاش اصلا آرزوها و اهداف زندگی ماست اما برای قدم برداشتن در جهتش یا کوتاهی میکنیم یا امروز و فردا میکنیم یا شک میکنیم یا بیخیالش میشیم کلا


اون مانعی که خیلیهامون بهش میگیم تنبلی و خودمون رو هم به خاطرش سرزنش میکنیم چیه دقیقا؟


گفت دلیلش یه تعهدیه که به درستی تو دوران کودکیمون برای فرار از فشارهایی که رومون بوده بستیم و بهش عمل کردیم و عادت کردیم و حالا که دیگه بهش احتیاج نداریم هم خودش رو نشون میده و با قدرت عمل میکنه این عکس العمل به فشارهای دوران کودکی خیلی درست و به جا و خوب بوده اما امروز فقط مانع پیشرفته


من به خودم نگاه کردم


در مورد من کاملا صدق میکنه من دائم کارهایی که تصمیم به انجامش دارم... عادت هایی که تصمیم به ایجادش دارم و حتی در خیلی از کارهای روزمره یه اهمال کاری، مسامحه کاری دارم که کارهام رو موکول میکنم به زمانی که حالم بهتر بشه یا باید یه انگیزه ای ایجاد کنم که به ذوق اون کاری که تصمیم دارم رو انجام بدم


بررسی که کردم دیدم بله این یه عادته که از بچگی با من همراه بوده و در مقابل فشارهایی که بهم می اومد دقیقا از همین شیوه استفاده میکردم تمام اون فشار رو کادو پیچ میکردم و میذاشتم یه گوشه ای از ذهنم و میگفتم بعدا حلش میکنم بعدا بهش فکر میکنم بعدا درستش میکنم الان وقت کار مهمتریه


من کودکی نوجوانی و حتی جوانیه پرفشاری رو گذروندم


یه مامان قربانی آسیب های بسیار زیاد در دوران کودکیش دارم که با خشم فراوانی وارد زندگی مشترک شد و همیشهء خدا عصبانی بود و معلوم نبود بابت چی


خدا رو شکر که پدرم دوران کودکی شاهانه ای رو سپری کرده بود و اصلا بلد نیست عصبانی بشه من تا به حال خشم پدرم رو ندیدم تا الان ... بیشترین خشونتش وقتی بروز میکنه که پرسپولیس گل میخوره اونم با کف دست میزنه رو دسته مبل و خیلی خونسرد میگه بر پدرت لعنت (پدر کی نمی دونیم ) .... همین


ولی خب بابا غیر از جمعه ها خونه نبود و ما بودیم و یه مامان همیشه عصبانی. یه آدم خشمگین به اطرافیانش خیلی فشار وارد میکنه و من تو دوران کودکی یاد گرفتم که خشم مامان رو نادیده بگیرم بسته بندی کنم بذارم یه گوشه ذهنم و بگم باشه برای بعد خیلی اذیت میشدم وقتی بی دلیل دعوا میشنیدم و مجبور بودم به خیلی از خواسته های غیر منطقی مامان تن بدم تا جو خونه متشنج نشه


از دو سالگی مسئولیت مراقبت از یه برادر کوچکتر رو حس کردم و واقعا مثل یه آدم بزرگ چهارچشمی مواظبش بودم که دست از پا خطا نکنه هم خودم باری بزرگتر از شونه هام رو دوشم گذاشته بودم هم اون بیچاره رو خیلی آزار دادم به خاطر بکن نکن هایی  که من دو سال بزرگتر تشخیص میدادم درسته یا غلط به من چه ربطی داشت اصلا؟ مشقاشو دیگه چرا می نوشتم؟ چرا اینقدر تو درس خوندنش وسواس به خرج میدادم؟ چرا نمیذاشتم از یه مهمونی بچگونهء همکلاسیهاش لذت کامل بچگانه ببره و دائم دستش رو میکشیدم و مینشوندمش و میگفتم پسر خوبی باش هیچ جا نرو


من چرا باید بزرگ میشدم تو اوج کودکی و از دنیای کودکی فاصله میگرفتم


تو 11 سالگی با به دنیا اومدن اولین معجزه زندگیم که قبلا در موردش نوشته بودم عملا یه مامان کوچولوی 11 ساله شدم که مراقبت از اون برادر کوچک کوچکتر همهء دنیای نوجوانی من شد


حالا با این شرایط بزرگ بودن در اوان کودکی که خودش فشار کمی نیست رو یه بچه، باید خشم بی منطق مادر رو رو هم بالای سرم تحمل میکردم


و این شد که اومدم برای فرار از اون همه فشار برای خودم یه مکانیسم دفاعی ساختم تا آسیب کمتری بهم وارد بشه


من بچه درس خونی بودم که احساس مسئولیتم از حد بیرون بود هیچوقت هیچوقت بدون انجام تکالیفم تو هیچ مقطعی از زمان به مدرسه و دانشگاه نرفتم و هیچوقت یادم نمیاد درسی رو نخونده باشم و راه بیفتم سمت مدرسه


بنابراین دوران امتحان دوران فشار درسی بود برام و من خودم رو برای امتحان حسابی آماده میکردم بیشترین فشارهای زندگی من تو همین دوران امتحانها بهم تحمیل میشد تو تمام مقاطع تحصیلم


انگار مامان من تو دوران امتحانات من عصبانی تر میشد انگار توقعاتش بیشتر میشد


یعنی من میرفتم تو اتاق در رو می بستم و درس میخوندم و مامان می اومد و با عصبانیت میگفت یعنی نمی تونستی این ظرفها رو بشوری؟ نمی تونستی برای ناهار یه چیزی بذاری؟ نمی تونستی لباسها رو از لباسشویی در بیاری؟ نمی تونستی لباسها رو از روی بند جمع کنی؟ و هزارتا کار دیگه ای که توقع داشت به خاطر اینکه یکی دو ساعت از خونه رفته بود بیرون من انجامشون بدم


و من یادمه فشار خیلی سنگینی رو قفسه سینم حس میکردم اون زمان و تمرکزم به هم میخورد برای درس خوندن برای اینکه بتونم به درس خوندن ادامه بدم حرفهای مامان رو بسته بندی میکردم یه کادو دورش می پیچیدم میذاشتم کنار و میگفتم بعدا بهش فکر میکنم الان میخوام درس بخونم بعد یه کم گریه میکردم و شروع میکردم به درس خوندن


بعد از اینکه تو مدرسه دوستام رو میدیدم که تعریف میکردن از اینکه میشینن درس میخونن و مامانشون تو اون دوران از همیشه مهربونتر میشه و بهشون رسیدگی میکنه و میوه پوست کنده و آجیل و غذاهای مورد علاقه و چای و نسکافه و کیک براشون آماده میکنه تا بهتر رو درس خوندن تمرکز کنن خیلی دلم برای خودم میسوخت


یه بار هم مادربزرگم خدا بیامرز به مامانم گفت این بچه داره درس میخونه تمام فامیل حسرت میکشن که بچه هاشون دو ساعت بشینن مثل ادم درس بخونن اونوقت تو با بچه ات که هیچی ازت نمیخواد جز یه محیط آروم برای درس خوندن این رفتار رو میکنی؟ بیشتر بهش فشار میاری؟ به خدا خدا رو خوش نمیاد و این حرفا و من دلم بیشتر برای خودم میسوخت


تو تمام اون فشارها هیچوقت و هیچوقت حتی فکر کردن به یه راه فرار هم به مخیله ام خطور نکرد حتی یه بار هم به داشتن دوست پسر فکر نکردم ... حتی به رفیق بازی و بودن تو جمع دوستانه دخترونه هم فکر نکردم ... هیچ کار خلافی هیچی و هیچوقت ... درعوض باشگاه ثبت نام میکردم و تمام خشمم رو رو توپ بسکتبال و تو زمین بسکت خالی میکردم


اما یه دفعه دقیقا تو سال سرنوشت ساز چهارم دبیرستان انگار تعداد اون بسته ها زیاد شده بود زد و جسمم رو مریض کرد و من ماهها با بیماری ریوی دست و پنجه نرم کردم و مریضی پشت مریضی و کورتن پشت کورتن تا جاییکه حتی برای کنکور تو یه اتاق جداگانه و تنها نشستم تا صدای سرفه هام بقیه رو اذیت نکنه و این شد که تمام توقعات عالم و آدم از رفتن من به دانشکدهء پزشکی اگر نه دیگه حداقل داروسازی دانشگاه سراسری به باد رفت و من پشت میزهای دانشگاه آزاد نشستم و مهندسی شیلات خوندم و همه رو انگشت به دهن کردم که نسیم یهو چی شد که با معدل 19 سوم دبیرستان تو بهترین مدرسه یهو به زور دیپلم گرفت و این شد نتیجه تلاشش


بعدها فهمیدم دلم میخواد روانشناسی بخونم و دوباره از اول رفتم و از مقطع لیسانس دوباره شروع کردم به درس خوندن


دقیقا همین اهمالکاری که الان دارم ازش رنج میبرم باعث شد بیخیال دکترا بشم


و دقیقا همین اهمالکاری باعث شده برنامه های من برای یه آموزش گسترده تو مملکتم سالها عقب بیفته


و دقیقا همین اهمالکاری باعث میشه سینک پر از ظرف من چندساعت به حال خودش رها بشه


و همین باعث شده تمام عادت هایی که میخوام در خودم ایجاد کنم به شنبه ها و اول ماههای بعد موکول میشه و خیلی چیزهای دیگه


به محض کوچکترین فشار صبر میکنم نفس عمیقی میکشم یه چایی یا قهوه برای خودم درست میکنم و میگم بعدا انجامش میدم بعدا بهش فکر میکنم بعدا درستش میکنم تو بالای 80 درصد مواقع واقعا بعدا درستش میکنم به محض اینکه یه کم احساس اون فشار کم بشه میرم و انجامش میدم ولی خیلی مواقع هست که باید همون موقع انجام بشه


باید انجام بشه وگرنه تلنبار میشه رو هم و وقت بیشتر و انرژی بیشتری از من میگیره


باید همون موقع انجام بشه چون بعد مرور زمان میخوره و از شور و اشتیاقش کم میشه


باید انجام بشه چون هر لحظه عقب  افتادنش بیشتر به بدنم آسیب وارد میکنه


حالا من این رو در خودم کشف کردم ولی برای حل کردن این نقطه ضعف هم میگم بعدا حلش میکنم

 

اون دوران پرفشار کودکی آسیب های خیلی زیادی در بزرگسالی به من زد و من رو خیلی از خیلی چیزها عقب انداخت و رنج های بسیار زیادی رو در جوانی به من تحمیل کرد ولی خدا رو شکر که تونستم از همش رد بشم و خودم رو از شرایط بحرانی و سخت ترین شرایطی که یک زن امروزی می تونه تو زندگی تجربه کنه نجات دادم و امروز اینجام یه مادر 38 ساله خوشبخت با یه زندگی بدون تنش و بی دغدغه و آرومی که با دستهای خودم ساختمش


و حالا روزهای خوددرگیری شدید و شیرین منه

 


منی که بالاخره مامان خوبم رو با سه سال زحمت بخشیدم و حالا اون یکی از عزیزترین موجودات زندگی منه که خیلی هواش رو دارم و خودش هم حالش خیلی بهتر از قبله


منی که نقطه ضعف هام رو یکی یکی دارم از درون خودم کشف میکنم و درصدد رفعشون برمیام


منی که میدونم تا وقتی تمام سایه های زندگی من نورانی نشن خدا در من متجلی نمیشه


و منی که یه قلب بزرگ و با ظرفیت بالا ولی خاموش رو تو دستهام گرفتم و بهش نگاه میکنم و غصه میخورم و به در و دیوار میزنم تا راهی برای صیقل دادن و روشن کردنش پیدا کنم


یه راه حل جدید هم بهم پیشنهاد شده که فکر میکنم درست ترین راهه و من همچنان از انجام دادنش طفره میرم و یادم میره انجامش بدم