تصور کنید

تمام کارهایی که براساس دستورات جولی مورگان براشون برنامه ریخته بودم رو از صبح انجام دادم یه ناهار خوشمزه هم نوش جان کردیم و از اونجایی که یه مقدار وقت اضافه داشتم کارهای عصر رو هم انجام دادم و دیگه تا صبح روز بعد کار خاصی برای انجام دادن ندارم و خیالم راحت راحته. حالا یه عود با بوی جنگل روشن کردم و پنجره پذیرایی بازه و یه نسیم خنک پاییزه که من عاشقشم میخوره تو صورتم منم راحت نشستم روی مبل و کتاب "اثر مرکب" دارن هاردی رو میخونم و به موسیقی زیبای فلامنکو با گیتار اوتمار لیبرت (Ottmar Liebert )گوش میدم و کیف میکنم.


بهشت یعنی همین


هوای دلپذیر خنک با بوی جنگل و موسیقی گوش نواز و آروم


یه ریلکسیشن واقعی


دلتون خواست نه؟


چه آرامشی ….. به به ....  چندتا نفس عمیق ... هوووووووووم .... به به


اما داستان همینجا تموم نمیشه


این یه رویاست چون دقیقا تو یه متری من وسط پذیرایی یه کوه از لباسهایی که از تمام کشوهای موجود تو خونه خارج شده شکل گرفته به اضافهء تمام بالش ها و پتوهای تختها و یه آتیش پارهء سه ساله مدام از پشتی مبل من بالا میره میاد رو شونه هام می ایسته و از بالای سر من می پره رو کوهی که ساخته و جیغ میزنه و در حالیکه با پاهاش سر و صورت و گردن من رو مورد عنایت قرار میده ذوقزده می دوه و دوباره و دوباره و هر چی هم بهش میگم بچه ناهار خوردی دلت درد میگیره نباید بپری گوشش بدهکار نیست و با خنده میگه نه دل درد نیست.


و من در حالیکه با حسرت به صفحه های کتاب نگاه میکنم و با سرعت یک جمله در ساعت در حال خوندن کتابه هستم با خودم فکر میکنم چرا این فسقلی قبل از اینکه من خوابم بگیره خوابش نمیگیره و یه نیم ساعتی من رو با محیط رویاییم تنها نمیذاره.


ای کسانی که یه خورهء وقت و انرژی و آرامش و خواب در اطرافتون زندگی نمیکنه محیطی پاییزی و اینچنینی برای خودتون بسازین و کیف کنین.


من هم صبوری میکنم و از بازی و لذت بردن پسرم لذت می برم و تمام آرامش ها و خوابهای راحت و انرژیهای عالم و وقتهای دنیا رو به یه لحظه با او بودن می فروشم.

 

هومان