یه داستانی تو این کتاب هنر زندگی بود که وصف حال خیلی از مردم امروزه

وقتی میخوندمش آدمهای زیادی دور وبرم تو ذهنم رژه می رفتن

میگه مردی بیمار میشه و برای درمان نزد دکتر میره دکتر بعد از معاینه مقداری دارو براش  تجویز میکنه .

اون مرد به پزشک خودش ایمان عظیمی داره برمیگرده خونه و در اتاق عباداتش تصویر یا مجسمه ای زیبا از اون پزشک قرار میده بعد میشینه نسبت به اون تصویر ادای احترام میکنه سجده میکنه یاری میطلبه صدا میکنه و از این کارا

بعد نسخه ای که پزشک نوشته رو میاره و با وقار زیاد میخونه صبح دوتا قرص شب فلان جوشونده ظهر شربت بهمان

همه روزها و همهء عمرش به خوندن نسخه ادامه میده

با وجود ایمان عظیمی که به دکترش داره و میدونه مرد دانشمندیه که سالهاست داره همه رو درمان میکنه ولی نسخهه دردی از اون مرد رو درمان نمیکنه

میره پیش پزشک و می پرسه داستان چیه؟ اصلا چرا چنین نسخه ای برای من تجویز کردی؟

پزشک براش توضیح میده چون دردت فلان طوره

میگه آره درسته

میگه علتش اینه

درسته

درمانش همین نسخه ای هست که برات نوشتم اگر ازش استفاده کنی علت بیماریت برطرف میشه و خود به خود دردت هم ناپدید میشه

شگفتا

عجب پزشک دانشمندی

عجب تشخیص درستی

عجب نسخه سودمندی

برمیگرده خونه و شروع به دعوا با آشنایان و دوستان و خانواده اش میکنه با این اصرار که دکتر من بهترینه بقیه دکترها به درد نمیخورن

ممکنه تمام عمرش هم به این دعوا کردنه و سجده کردنه به تصویر پزشکش و خوندن از روی نسخه پزشکش ادامه بده ولی از بدبختی و ناخوشیش خلاص نمیشه

فقط اگر دارو رو مصرف کنه خوب میشه

نیازی به شناسوندن پزشکش نیست

نیازی به دعوا مرافعه نیست

نیازی به اثبات هیچی نیست فقط دارو رو مصرف کنه کافیه

هر شخص وارسته ای مثل یک پزشکه از سر مهر و شفقت نسخه ای به مردم میده که بتونن خودشون رو از درد و رنج خلاص کنن

اگر مردم ایمانی کورکورانه به اون پزشک پیدا کنن و فقط به صرف اینکه اون نسخه به دلشون نشسته با دیگران جدال کنن که شماها اشتباه میکنین راه شما غلطه چون شبیه نسخه ای که پزشک من تجویز کرده نیست میان تعالیم و نسخه اون پزشک رو در حکم کتاب مقدس در نظر میگیرن  شروع به نزاع با دیگران میکنن و این میشه که دنیا آشوب میشه

دارو رو مصرف کن

خوب شو

و به دیگران کمک کن تا خوب بشن

تخریب پزشکان دیگه

تمسخر نسخه های پزشکان دیگه

خط و نشون کشیدن اینکه حالا می بینی که نسخه پزشک تو جواب نمیده

نه تنها تو رو بلکه پزشک معالجت رو هم زیر سوال میبره

من خودم سالهای ساله که دارم دنبال یه پزشک خوب برای درمان خودم میگردم

هیچکس نتونست نسخه درست و حسابی برام بنویسه

هیچ آدم وارسته ای تو دنیا نتونست درد من رو از ریشه خارج کنه

از خیلی ها کمک گرفتم

به نصایح خیلی ها گوش کردم

اما در نهایت بیشترین کاری که برای من انجام شد پیدا کردن علت بیماریم هست که استاد نازنین عرفانم انجامش داد و من رو تا ابد به خودش مدیون کرد

نسخه ای که برام پیچیده بود زخمهای من رو از حالت عفونی خارج و ترمیم کرد ولی ریشهء بیماری هنوز در من هست و تا از ریشه در نیاد من رها نمیشم

من یه آدم شاد و آروم و خوشبختم ولی رها نیستم... هنوز گیر دارم... هنوز ناراحت میشم ... هنوز دلبسته میشم ... هنوز عصبی میشم ... هنوز تصورات باطل میکنم... هنوز رودربایستی دارم ... هنوز واکنش نشون میدم به احساس بیزاریم از خیلی چیزها ... هنوز انرژی منفی دیگران حال منو خراب میکنه ...

حالا یه نسخه به دستم رسیده برای ریشه کن کردن رنجی که از انسان بودن میکشم

بعد از اینهمه سال به در و دیوار خوردن و جلز ولز کردن و دنبال درمان گشتن تازه یه نسخه به دستم رسیده

برای همین هم گفتم دیگه میخوام وارد عمل بشم

اما تا عمل نکنم تا از ریشه درمان نشم نمی تونم برای دیگری نسخه بپیچم ... چون منم میشم شبیه همون آدمهایی که فقط نسخه رو گرفتن تو دستشون و می کوبن تو صورت این و اون

فعلا فقط می تونم از شیوه های موثر روی من که جواب داده و حال من رو بهتر از قبل کرده از راههایی که به من تو پیدا کردن ریشه دردم کمک کرده حرف بزنم

فقط در اون حد بگم که دانشمندان و بزرگان و انسانهای رها شده همه با هم متفق القول هستن که خودت رو بشناس

خودت رو که بشناسی خدا رو میشناسی و در اون رها میشی و رنج ها تموم میشن

همه شون بر این باورن که ریشهءرنج انسانها جهل و نادانی هست

هرچی نادون تر رنجورتر

اما اینکه چطور آدم بتونه خودش رو بشناسه اصلا آسون نیست اصلا