قول این پست رو به دوستان مثل خودم تازه مامان داده بودم

وقتی به این فکر میکنم که یه موجود کوچولو تماما به ما وابسته است و به شدت مجبوره ... مجبوره تا هرچی ما بهش میدیم بخوره، مجبوره هرجایی که ما میخوایم بخوابه، مجبوره هر جایی که ما میخوایم و می بریمش باهامون بیاد، مجبوره با اسباب بازیهایی بازی کنه که ما براش خریدیم، مجبوره هرچی ما دوست داریم بپوشه، مجبوره وقتی تمیز بشه که ما تشخیص میدیم، مجبوره و مجبوره و مجبوره.... اونوقت دیگه نمی تونم خیلی بیخیال از کنارش رد بشم و منم خودمو مجبور میکنم تا بهترین کاری که می تونم رو براش بکنم ... مناسب ترین غذا رو براش فراهم کنم از غذاهای حساسیت زا و مضر دورش کنم ...خودم رو مجبور میکنم تا بشینم ساعتها مطالعه کنم تا ببینم مناسب ترین اسباب بازی برای بچه های سن و سال بچه ام که بتونه قوای ذهنی و جسمیش رو به فعالیت وا داره و قوی کنه چیه و براش تهیه کنم ... به خودم سختی میدم و خودم رو مجبور میکنم تا بچه رو به جاهایی که براش مناسبه و دوست داره ببرم و به جاهایی که ممکنه آزار ببینه نبرم... خودم رو مجبور میکنم تا با دقت تمام به بچه ام نگاه کنم و صدای بدنش (صدای بدن بچه ها همه چی رو در مورد اونها به ما میگن) رو بشنوم و هرچی نیاز داره و من می فهمم رو براش تهیه کنم...... با این تفاوت که من با اختیار کامل خودم رو مجبور میکنم و اون طفلکی فقط مجبوره

من ذاتا آدم دقیقی هستم و این روزها بیشترین دقتم روی تغذیه هومان، وضع سلامتش، و نحوهء تعلیم و تربیتشه

در مورد تغذیه اش تو ادامه مطلب نوشتم چون خیلی طولانی بود و خارج از حوصلهء همه... فقط دوستانی که وضعیتشون مشابه منه می تونن تا آخرش بخونن.


ادامه مطلب ...