"آدم های مداخله گر"

من و همسرم دوتا واکنش و حتی احساس متفاوت داریم در مقابل بعضی از آدمها

"آدم های مداخله گر"

وقتی این آدم ها با نیت خیر میان و تو زندگی، تو کارها، تو برنامه هایی که برای زندگی ریختیم، دخالت میکنن همسرم ازشون سپاسگزاری میکنه و خیلی قدردانی میکنه و میگه میخوان کمک کنن ...نیتشون خیره ...

اما من معمولا آمپر می چسبونم

تا بناگوش قرمز میشم و دلم میخواد با یه لگد درست و حسابی و محکم از زندگیم شوتشون کنم بیرون.. فرقی هم نداره کی باشه برادر خودم باشه یا همکار همسرم یا هر آدم نزدیکی !!! فرق نمیکنه ولی در نهایت چه کار میکنم؟ لبخند میزنم و بیشترین کاری که برای خودم میکنم اینه که میگم نمیتونیم این کاری که شما میگی بکنیم چون برنامهء دیگه ای داریم یا هرچی... نهایت نهایتش اینه که مخالفت میکنم حتی اگر به نفعم باشه از بس لجم درمیاد خلافش رو انجام میدم

همسرم میگه می تونی بگی باشه و انجامش ندی ولی مخالفتت رو ابراز نکنی مردم نیتشون خیر بوده حقشون نیست این برخورد رو باهاشون بکنی

اما من به شدت مخالفم و میگم همینطوری هم همه دارن تشریف میارن رو سرمون جا خوش میکنن وای به حال اینکه بخوام مثل تو نرمش نشون بدم

بعد این کارهایی که برای خودم باید میکردم و نکردم جمع میشه رو هم از من کوه آتشفشانی میسازه که تو ظرفشویی ظرفهای بدبخت رو می کوبم به هم... چرا خب؟؟؟؟

من نمی تونم مثل همسرم این همه آسونگیر باشم در این زمینه... اصلا شیوهء اون رو قبول ندارم و به نظرم این بزرگواری کردن نیست

من اصلا و ابدا نمی تونم تحمل کنم یه نفر دیگه به خودش اجازه بده و در مورد چیزی که مربوط به منه  دخالت کنه

کاملا احساس تجاوز بهم دست میده ...فرقی نمیکنه چی!!! همین که مثلا من میدونم بچه ام داره نق میزنه چون درست غذا نخورده یه آدم نزدیک بگه دلش درد میکنه بهش نبات بده و اصرار بورزه کافیه تا من رو از کوره در ببره

میگم میتونست بپرسه دلش درد نمیکنه؟ تا من بگم نه گشنه ست، درست غذا نخورده ولی اینکه خودش نسخه بپیچه و بخواد عمل کنه حق نداره

حالا من میگم من یه اشکال بزرگ دارم و اونم اینه که همون موقع که خشمگین میشم خشمم رو خالی نمیکنم درحالیکه باید بکنم... همونجا که بهم برمیخوره باید واکنش نشون بدم

یه دوره ای خیلی خیلی خوب شده بودم خیلی راحت حرفم رو میزدم و حریم ها رو مشخص میکردم خیلی راحت

مثلا پیش اومده بود حتی نیت طرف مقابل رو بهش میگفتم و خیلی هم مهربون میگفتم ولی میگفتم و چیزی رو تو دلم نگه نمیداشتم مثلا وقتی یه آشنا بهم متلک مینداخت بهش میگفتم الان دقیقا از چی حرصت در اومده که این حرف رو میزنی اونو بگو تا با هم حلش کنیم یا اگر کسی با نیت خیرخواهانه تو کارم دخالت میکرد خیلی راحت بهش میگفتم میدونم مثلا تو منظورت اینه که من بتونم بیشتر پس انداز کنم ازت ممنونم ولی من دوست دارم به این شکل عمل کنم و تو داری الان برای من تصمیم میگیری و من اینو دوست ندارم.... چه جوری میتونستم اینقدر خوب واکنش نشون بدم ؟ چقدر قوی بودم.. چه بی نقاب

دست میذاشتم رو واقعیت موضوع و مطرحش میکردم و حل میشد هم خودم خشمگین نمی موندم هم همه یاد میگرفتن در مقابل من درست رفتار کنن حالا چرا دوباره عقب گرد کردم و اون توانایی عالی رو از دست دادم نمی دونم!!!! دوباره ظرفیت و تحملم کم شده

یا مثلا من به طور وحشتناکی از سوسک بدم میاد و میترسم. اگر دور و برم یهو ببینم چنان جیغی میکشم و خودمو به در دیوار میکوبم انگار عزراییل رو دیدم تو همون دورهء اوجی که درموردش حرف زدم بارها پیش اومده بود سوسک از کنارم رد شده بود و من فقط نگاهش کرده بودم یه بار هم حتی از روی پام رد شد و من هیچ واکنش نداشتم اما الان دوباره میخورم تو در و دیوار

این به من ثابت میکنه وقتی تو سطح بالایی از انرژی باشیم تحملمون زیاد میشه و واکنش درست به هر نوع کنشی از خودمون نشون میدیم...

نمیذاریم خشم ها رومون تلنبار بشه و به عصبانیت  تبدیل بشه نمیذاریم کسی وارد حریم هامون بشه در حالیکه دعوا هم نداریم و خیلی هم مهربون و دوست داشتنی هستیم

قابل اعتماد و محکم به نظر میرسیم

توانمند و عاشق خواهیم بود

من هیچ توصیهء روانشناسانه ای در این مورد ندارم نه به خودم نه به هیچکس چون خیلی هم فایده نداره که تو بدونی واکنش درست چیه... واکنش درست تو هر موقعیتی با موقعیت دیگه فرق داره و هیچ نسخهء واحدی نمیشه براش پیچید... خیلی هامون می دونیم چه واکنشی درسته ولی نمی تونیم انجامش بدیم...

فقط و فقط باید سطح انرژی هامون رو بالا ببریم واکنش درست خود به خود ظاهر میشه

من این رو به شخصه و با همهء وجودم تجربه کردم

حالا سوال اینه که چه طوری میشه سطح انرژی رو بالا برد؟ حتی خیلی هامون جواب این سوال رو هم میدونیم ولی نمی تونیم همت کنیم و پیش بریم

/ 8 نظر / 47 بازدید
زهرا

سلام، حال من بعد ازدواجم دقیقا همینی شد که شما تو این پست نوشتی...قبلش پر انرژی و شاد...اما بعدش بواسطه ی همین دخالت ها که هیچوقت هم نتونستم علتشو درک کنم تحملم و قدرتم کم شد...واکنش همسر من هم دقیقا مثل عکس العمل همسر شماست نسیم عزیز...من فکر میکنم باید در همون لحظه آدم حرفشو بزنه البته در کمال ادب...اما من نمیتونم..کافیه احساس کنم که طرف مقابل از حرفش منظوری داشته...اونوقت دیگه حس یه آدم شکست خورده بهم دست میده

من

رفتار همسر شما در فرهنگ لغات من اسمش "دروغگویی" هست. +فکر نمیکنم اونی که میبینه یه بچه داره رنج میکشه و یه حدسی برای درد و درمانش داره و اعلامش میکنه اسمش مداخله گر باشه. فکر کنم اگه دردی که اون داره از تماشای درد دیگری میکشه رو بتونی درک کنی،خیلی مسایل حل بشن ...

بارانی

من فکر میکنم خالی کردن خشممون سر کسی که ازش خشمگینیم فقط باعث ازردگی بیشتر خودمون میشه.البته در مورد شخص خودم میگم.من فکر میکنم هیچ ادمی با اگاهی به اینکه داره با دخالتش موجب رنجش و ازار میشه،دست به نسخه پیچی نمیزنه،و وقتی این عملش مارو عصبانی کنه و بخوایم عصبانیتمونو نشونش بدیم،در واقع یه جور بی انصافیه و بعد از اون تخلبه ی خشم خودمون ازون بی انصافیه ازرده میشیم.ولی با اینجای حرفت ک ه برای عکس العمل مناسب نیاز به یه پیشینه ی قوی و پرانرژی هست موافقم.مثلا من از بعضی مسایلی که قبل ترها شدیدا عصبانیم میکرد الان اون قدری عصبانی نمیشم که دلم میخواد یک دهم گذشته ازشون عصبانی شم!!!مثلا یه نمونش همین دخالتیه که میگی.به شدت ازردم میکنه ها اما با این فکر که اون ادمی که داره دخالت میکنه واقعا نمیدونه که چه قدر داره منو ازرده میکنه،اصلا عصبانی نمیشم...به نظرم گاهی عصبانی شدن یه روشه برای به ارامش رسیدن.در صورتی که به یه نوع دیگه ای از ادم سلب ارامش میکنه.شاید ظاهرش خنده دار باشه،نمیدونم متوجه منظورم میشی یا نه.

رها - مشق سکوت

من زیاد تو این زمینه موفق نیستم، اگه کسی بهم پیشنهادی بده واقعا بهش فکر میکنم، اما دلم میخواد بتونم وقتی کسی داره تو کارم دخالت میکنه و اعصابم رو خرد میکنه، یا وقتی از حرفی یا رفتاری ناراحت شدم بتونم درجا عکس العمل نشون بدم و حرفم رو نخورم. یا وقتی کسی بهم متلک میندازه، بتونم مثل اون چیزی که از خودت مثال زدی، جوابش رو بدم، ولی تو عمل اونقدر عصبی میشم که واکنش هام راضیم نمیکنه. چون تو اون حالت هم مغزم درست کار نمیکنه، هم اینکه ممکنه رفتاری کنم که اوضاع رو بدتر خراب کنم برای خودم. تازه الان خیلی خیلی خوب شدم و پیشرفت زیادی کردم، قبلا تنها واکنشم این بود که صدام میلرزید و سریع بغض میکردم!! من معتقدم کسی که واقعا نیت خیر داره، رفتارشم این رو نشون میده و معمولا از این تیپ کارا انجام نمیده که به ناراحتی بکشه درمورد ترس از حشرات که من به شدت درگیرشم، وقتی تحت فشار عصبی باشم، هزار برابر میشه، و الان چندساله، دقیقا بعد از یه سری اتفاقا تو زندگیم، به شدت آزار دهنده شده و اصلا روش کنترلی ندارم و خیلی خیلی برام مشکل ساز شده و محدودم کرده بالابردن انرژِی بیشتر از هرچیزی برای من با راز و نیاز کردن با خدا اتفاق میافته

زهرا

نسیم عزیز میشه راه هایی که برای منبسط کردن روح و درپی اون بالا بردن اعتماد هست رو لطفا بگی البته اگه زحمتی نیست من هم مثل گذشته دوستمون رها اغلب مواقع صدام میلرزه و گاها بغض هم میکنم...و اینطوری حتی نمیتونم دو کلمه حرف درست بزنم

مهسا

من جدیدا یعنی تو همین یه هفته ای که طی شد یاد گرفتم کلا به هیچکس هیچی نگم، هیچی یاد ندم. حتی تجربه هامُ در اختیار کسی نذارم. نمونه کامل به من چه؟!! بر خلاف گذشته اینبار تصمیمم خیلی جدیه. (و استثنا فقط در مورد مامانم وجود داره.) امیدوارم سطح انرژیت حسابی بره بالا[گل]

هورامانی

بالش و کوشکوب. فکرشم خشمم رو خالی میکنه یه سواللللل تو از دست سوسک عصبانی شدی…؟؟که الان به در و دیوار می کوبی…؟؟ من معمولا از چیزی که میترسم به سمتش میرم.نمیگم از چیزی نمی ترسم الان ولی باهاش راحت کنار میام. راجعبه آدمای مداخله گر هم کاری نداره به جای اینکه این همه فکر کنی و عصبانی بشی. بگو بچه م گشنه فقط یا این زندگی منه شما راه حلت رو بگو ولی اجازه بده خودم تصمیم بگیرم.البته میدونم شما روانشناسی این چیزا رو می دونی اما من شخص سوم مفرد خارج از گود انقدر انرژی ندارم که بخوام برای عصبانی شدن از دست این و اون خرج کنم. و نکته اخلاقی از پستت که به دردم خورد جواب متلکا رو چهدجوری بدم هورااااا